علاج محنت بجز می نیست.. بهغیر نالیدن لیلیست..
پنجم، فهمیدم که کسی که خیلی دوستش دارم، داره ازدواج میکنه.. صبح ششم پیش امام رضا بودم و ظهر هفتم هم عازم تهران.. خب حتماً باید میرفتم، لازم بود.. هرچند ملاقاتها و دیدارها این روزها کار خیلی سختی شده، اما وقتی از امام رضا بخوای که برسی خدمتشون، برنامه رو برات ردیف میکنن.. چقدر خوبه که برای خدمت امام رسیدن دل دادن بسه و نیاز به خواهش و التماس آنگونه نیست..
در بیان بعضی از مسائل، مثل این آدمهای تازه به دوران رسیده و ندید بدید و تا حدودی بیظرفیت برخورد میکنم (که البته برنامهام اینه که حتماً اصلاحش کنم)، اما خوبه شما هم اینو خوب بدونین که وقتی که در خانهی امام میرین، اگه بخواین و رفته باشین که بشنوین، حتی اگه کر هم باشین (مثل من) بهت میگن اونچه را که لازمته.. حتماً شما هم تجربهاش را دارید..
ما که امر شدیم به صبر..
صبری که در اشتقاق کبیر با بصر یکیست و به نظر میآید کسی که بصیرت بیشتری داشته باشه صبر بیشتری میکنه... از صبر بر مصیبت و معصیت و طاعت شنیده بودم؛ اما این کلام امیرالمؤمنین که: "افضل الصبر، الصبر علی المحبوب" را باید در روز شهادت حضرت زهرا(سلامالله علیها) در محضر امام رضا(ع) میگرفتم. و کسی که بداند که محبوبی را از دست میده و بر اون صبر کنه....
همینه که پرچمدار صبر وجود نازنین حضرت امیر (روحی و جسمی فداه) است، و حتماً شنیدهاید که "مبتلی ولیٌ کم مبتلی امیرالمؤمنین..." (ابتلایی که امیرالمؤمنین دیدند هیچکس ندید...). و وقتی که با خودت میگویی: "میخواهم صبر کنم، اما در درونم آتشیست که نمیتوانم"، این را میشنوی که: افضل الصبر التصبّر... که تصنعی صبر کن تا در تو ایجاد شود.. و کسی که صبر میکنه خدا نمیذاره از دنیا بره مگه اینکه توی همین دنیا نتیجهی صبر و رفع مشکل و سختیاش را ببینه و فرمودند که به قدر مشکل و سختی، صبر در قلب و وجودتان قرار داده میشود و از خدا خواستم که با این جهانبینی توان برخورداری از این صبر را در من قرار بدهند..
پناه میبرم به خدا از جزع و بیتابی و اصرار و شک و شبهه، که امامم حضرت صادق (درود بیپایان خداوند و بندگان صالحش بر ایشان) فرمودند که: چه صبر کنی و چه نکنی و چه جزع کنی و چه نکنی بهر حال مشکل و سختی سر زمان کوتاه خودش رفع میشه.. خدا نیامرزد مرا اگر به "قولکم حکمٌ و حتمٌ و رأیکم علم و حلم و حزم" شک داشته باشم که بارها عرض کردهام "و مفوضٌ فی ذلک کله الیکم و مسلّمٌ فیه معکم" .. خدا نیامرزد مرا که در حضور امام رضا(ع) به چیزی حتی به صورت افکار گذرا شک کنم یا دلم بلرزد.. نه خیر، به حول و قوهی خداوند مهربان و به دلدادگی به امیرالمؤمنین خیلی خیلی غلط بکنیم که... انشاءالله اگه تکه تکه هم بشیم، میگیم خیلی دوستون داریم..
میدونم که میدونین که با زیارت امام رفتن چقدر آدم فرق میکنه.. آدم پر میشه.. خدا را شکر..
با اینجا ارتباط خوبی داشتم و قرارم هم این بود که هرگز اینجا رو تعطیل نکنم.. خب الان واقعاً صلاح بر این میدونم که تعطیل بشه.. برای همه دوستای اینجام خیلی احترام قائلم و به دوستی باهاتون افتخار میکنم و اگر ما را قابل بدونین، این دوستی را حفظ میکنم. بر خلاف دوستان وبهای قبلیام.. خب خیلی هم از تو این وادیها رفتن و یا حتی قفل کردن نظرات خوشم نمییومده.. اما در این وب، یه جاهایی واقعاً این را میخواستم، که از همه عذرخواهی میکنم.. من چنین سنتی قبلاً نداشتم.. کامنتای این پست را باز میذارم.. رفقا بیاین برام بنویسین که مشتاق دیدن کامنتاتون هستیم.. حال با ادبیات حرف زدن در این پست را هم ندارم.. همینطور بهتره.. بپذیرید از ما.. به امید بهترین روزها و ساعات برا همهتون.. یاد همهتون هم بودیم.. همین دیگه..
:)
اپراتور..
دیشب ساعت 8 با یکی از دوستام قرار داشتم، از هفته پیش قرار بود یه چیزای واجبی رو به دستم برسونه.. قرارمون شد توچال.. یه حرفای جالبی رد و بدل شد که فعلاً وقتش نیست.. اونا نزدیکن به توچال.. الهیه هستن.. هر جفتمون با ماشین بودیم (آخه معمولاً با دوستای دیگم که میرم و نزدیکیم به هم با یه وسیله میریم).. اومدنه اون بالاها جا پارک پیدا نکردم و من تقریباً بعد از حدود یک سال رفتم تو پارکینگ.. ورودی پارکینگ رو دارن عوض میکنن.. فعلاً از کارت و دستگاه کارتخوان خبری نیست.. قبض میدادن..
با امیر که خداحافظی کردیم و رفت، سوار شدم. دیدم ای دل غافل، قبض رو گم کردم.. کلی هم گشتم.. نبود که نبود..
زرنگی کردم.. با کارمند دم در ورودی (نه خروجی) مشکل رو مطرح کردم. گفت باید سند بیاری.. کارت ماشین و گواهینامه هم کفایت نمیکرد.. اصرار هم فایده نداره ظاهراً... شایدم پول میخوان..
منم خیلی خوشکل از رو زمین یه تیکه کاغذ همون قدی پیدا کردم، صبر کردم دم خروجی یه دو تا ماشین پشت سرم ردیف شن.. یه کمم طولش دادم تا شیشه رو بدم پائین و.. بعدشم هزاری روی کاغذ قرار گرفته رو تقدیم کردم.. گیج علی خان هم گفت مرسی و من خیلی خوشکل اومدم بیرون.. این بود پست امروز ما..!
پ.ن. از همه دوستانی که پایهی ماشین دزدی از پارکینگ توچال هستند، استقبال میشود.
وین عشق که میکنیم، بازی نبُود..
مردود میشوند..
تنگه دل خب..
به لحاظ عقلی پارسال این کارها شاید معنا داشت، اما امسال...
اما به n لحاظ دیگر، اتفاقاً امسال برای شخص من معنای بیشتری دارد خرید هدیه..
امسال عاقلانه خرید میکنم.. اگر کسی اینقدر مهم است که هرگز تاریخ مصرف ندارد؛ اگر میخواهی تو هم تاریخ مصرف نداشته باشی؛ در همه چیز، حتی خرید هدیهات هم باید دقت کنی.. هدیهات هم نباید تاریخ مصرف داشته باشد..
این را پارسال فهمیدم. وقتی هدیهی ندادهام را بعد از گذشت چندین روز از تاریخ موعود، کنار قبلتری ضایع شده گذاشتم؛ به امید...
حتی تصورش هم برای بعضی از دوستان (دختر و پسر) که از من بارها حرفهای سرخ و سفیدکننده را در کمال خونسردی شنیدهاند، محاله که حتی جرأت SMS تبریک روز تولد کسی را هم نداشتهام.. بله.. نداشتم واقعاً...
البته امسال استثنائی بود. موقع رفتن به سفر یکی از دو نفری بود که ازشون خداحافظی کردم (و حلالیت و.. که اینقدرش هم باز احتمالاً به دلیل خطشکنی قبلتر بود!).. هرچند مسخره کردنهای همسفرم وقتی SMSهای ارسال نشده را میخواند، باعث شد که 5 SMS را به Draft روانه کنم. دست آخر هم شد یک خداحافظی خشک و خالی.. میخواند و قاه قاه میخندید.. بعدشم میگفت بنویس : "ای نامه که..!"..... کلی دلم میگرفت؛ آخر من آن SMSها را با کلی ذوق و شوق مینوشتم و راست گفته بودم.. اما... پاسخ SMS را که گرفتم، همسفر گفت تا کی میخوای به ریشت بخنده؟! قبل از خروج از مرز هدیه هم که تماس گرفت... و در چنین شرایطی آدمی به درد من دچار شده صد بار میخواند و سعی میکند بهترین برداشت محال را از آن داشته باشد. کلی چیزای قدیمی سوغاتی و... داده بودم مریم که اگه رفتیم اونور ترکیدیم بهش بده.. و مریم بدجوری مبهوت منو نگاه میکرد و منم کلی خجالت کشیدم.. تاحالا از این چیزا از من ندیده بود بیچاره!
...
یکشنبهای که میآید هم دوباره روزش است :) و من همچنان... هرچند او امسال به اوضاع من آگاه است (و بیخیال) و من جسارتم بیشتر...
دلم تنگ شده... و خیلی ناراحت میشوم و بهم برمیخورد اگر خواننده، این دلتنگی را در دستهی دلتنگیهای متداول قرار دهد..
یه عالمه چیزای دیگه هم، صف اول ذهنم ایستادهاند ولی نمیدانم چرا نمیخواهم بیان شوند..
پ.ن.1. اسم این مرض که تو میتوانی هر نوع خواسته و تعامل و حرف و احساس و هر چیزی را به طرف مقابلت، از هر جنس، واضح و شفاف بگی، جز به کسی که عمیقاً دوستش داری، چیه؟ کسی میدونه؟ میخوام در موردش تحقیق کنم..
پ.ن.2. همیشه تو اینترنت از این نوع پستها که میدیدم بدم مییومد و الان میبینم که ظرف چند دقیقه یکی از اونا را نوشتم و اتفاقاً ازش خوشم مییاد..
پ.ن.3. مامانم دندانهاش بدجوری درد میکنه.. و من خیلی نگرانشم.. حالم چند وقته سر این موضوع گرفته است.. چقدر از کلسیم دندان او برای من از بین رفته :( فردا قراره با حامد بازم بره پیش متخصص اما تصمیم دارم منم برم.. حسم اینه که باید برم..
پ.ن.4. اصلاً دلم میخواد یه نفری به شکل انحرافی کچل بشه.. فورثماژور..
پ.ن.5. میخواستم کامنتا رو ببندم.. اما خب یهو گفتم شاید شما یه ایده توپ برام داشته باشین.. استقبال میشه..
پ.ن.6. چه باحال (از اون باحال داغونااا) ! یعنی میشه من اینجا اینقد اینجوری.. بعد اون اونجا اینقد اونجوری؟! میشه؟
لابد میشه دیگه... چقدر بد میشه.. :(
یا محیالموتی و ممیتالأحیا..
انالله و انا الیه راجعون
حقیقت محض نزد معصوم است..
امام صادق (ع) فرمودند : هنگامی که مؤمن فقیه فوت کند، در اسلام شکافی پدید می آید که چیزی آن را نمیبندد..
پ.ن. خدایا او را که بردی برایمان کسی را هم...
پ.ن. خدا کند مرا هم ببخشد این عالم بزرگ.. :(
پ.ن. متأسفم.. واقعاً.. :(
حق داشتم؟!..
مارکوپلو وارد میشود.. دیری دیریییننن!
فک کن! من پنجشنبه هم باید قطعاً برم اصفهان!
یعنی من که به دلایلی سفر زیاد میرم کلن، اما آمار 5 سفر تقریباً طولانی در طول تقریباً یک ماه بینظیره والا! یعنی من از فشار کارهای انجام نداده و تلمبارشده، جاهای نرفتهای که وظیفهام است که بروم (وظیفهی هر واجد شرایطیست 
) و نرفتهام و... و... دارم میترکم! کمممممممممممممک! آی مادر جاااان!
آهان راستی از این پ.ن.هاااا: دختره بلند تو مترو میگفت اگه تو شبنشینی مشروب نباشه من ابداااا نمییام.. خلاصه باید فکر شبنشینیهامون باشیم از این به بعد.. 

خدایا شکرت..
پستی برای نه روز..
میان ماه من تا ماه گردون.. تفاوت از زمین تا آسمان است..
لفظ نه.. مفهوم
تو دل بارون.. زیارتنامه میخواند دل مجنون..
پنج دیدار..
ایشالا تا چند ساعت دیگر میرم سفر.. از نوع داخلی..
ایشالا نهم هم بازم میرم سفر.. از نوع خارجیش..
یه چند روزی نیستم..
در هر دو سفر هم هیچکی رو فراموش نمیکنم..
تو را که فراموش کنم، آمال کوچکم مرا خواهد کشت..
دیروز من، شب نداشت.
دیروز خیلی خوب شروع شد، بینهایت بد تمام شد.. نه؛ اصلاً تمام نشد.. روزش را یادم هست، ولی شبش را نه..
خیلی خوب شروع شد. بعد از تحویل سال، اولین شبی بود که درست خوابم برده بود.. صبح که پا شدم، انگار همهی هستی با من همراه شدهاند. همهی همهی هستی.. در این احوال عادت دارم همه را در مدار انرژیام قرار دهم؛ خوب نیست که آشنایان من کوک نباشند.. تقریباً به همه زنگ زدم، به همه انرژی دادم. به هدیه که نمایشگاه یزد است و گرفتار؛ به فلانی که غم سنگینی دارد این روزها، به... به همه، جز تویی که تنها میتوانم...
همه کارها را ok کردم. همه چیز خوب بود به جز تبخال چندشآوری که در 4سال گذشته یکبار یا نهایتاً دوبار زده و در این 17، 18 روز 3بار! مادرم میگوید: "احتمالاً با استرس و اضطراب از خواب پا میشی" و من نمیدانم که کدام خواب را میگوید.. من که کمخوابتر از همهی این سالهایم..
خواب لعنتی.. لعنت خدا بر تو..
...
اینقدر که نیست، سهم دیدارم از او در این 24 ساعت، فقط همان 5/11 شب بود.. حرفهایی زد. بوی غم داشت، دلگیر بود. خدا میداند که چقدر غصهدار شدم.. خدا میداند.. فقط خدا میداند.. اینقدر غصه خوردم که چرا به من فرصت انتقال اینهمه انرژی را نمیدهد.
این حرفها را دوستش - که به نظرم بسیار بسیار دوست لایقی است (یک آدم حسابی، از جنس خودش) - هم میدانست...
حرفهای دوستش بود که مرا نابود کرد.. اویی که فهمیده بودش.. منی که نفهمیده بودمش..
من بینوا، هیچ چیز از حرفهای تو را نفهمیده بودم.. منی که همهی واژههای درست را از زبان تو فهمیده بودم...
حالم بد است.. خیلی بد.. خیلی..
الان ساعت 4:43 .. چقدر آه کشیدم از آن لحظه نمیدانم.. به یاد نقل معصوم میافتم که : "أن الآه اسم من اسماء الله" ... و بغض خفهام میکند که لعنتی پس تو چرا مرا نمیخوانی؟، درست در این لحظات که واقعاً میخواهمت.. من که به فرا رسیدنت ایمان دارم و به لحظات بعد بیاعتمادم..
...
چطور بگویم عزیزم.. ببین! من جا ماندهام.. یادت هست.. من در آن چهارچوب، در آن خوان آخر خروج، در آن آخرین ایستگاه نگاه تو، جا ماندهام. من جا ماندم، در شکوه لبخند مهربانی که من بیقرار لکنت گرفته را که تشویشش، MIS را MSI بر زبان راند، تسکین داد.. من جا ماندهام در همهی آن لحظات.. و زمان این چپاولگر قهار، هر لحظه در هجمههایش بیاجازه مرا ربود، و تنها از تو چیزی نبرد.. بگذریم، از من ندانی بهتر است.. آااه.. حرفم چیز دیگریست..
...
دیگر مرا نخواهی دید.. در هیچ چهارچوبی، در هیچ صفحهای.. قول میدهم.. گریه میکنم، ولی قول میدهم.. خفه هم شدم، شدم، ولی قول میدهم.. به شرفم قول میدهم...
سکوت را دیدهای؟ من آواز نغز را دوست دارم.. من سپیدی را دوست دارم.. من تو را دوست دارم.. من حتی موهای سپیدم را دوست دارم..
ببین من رو.. من قول دادم.. من قول دادم.. ترو خدا راحت زندگی کن.. تعلل نکن. از همین الان.. مثل قدیم، مثل همیشه، با همان اسلوب زندگی کن.. ببین من رو، از این لحظه، حتی هیچکس از آنها با من مواجه نمیشوند.. هیچکس..
اینجا پایان من است.. من دیگر هیچوقت، هیچ جا، زود بر نمیگردم..
تو که چیزی از دست نمیدهی، تویی که برای عزیزان من هم عزیزی.. تو که چیزی از دست نمیدهی، تویی که خیلیها...
من هم زخم ندارم.. من خوب میشوم.. امام رئوف خوبم میکند.. چرا تو؟ من خودم نگرانی را محو میکنم.. تیر خلاصش با من.. تو برو همان درست زندگی کن..
حالم بد است.. از این همه آزار ناخواستهی جدید..
...
چه حرفها که نمیزنم.. من اینجا باید هدیه چاوز به اوباما را تحلیل کنم.. از چلسی و منچستر بگویم یا از آن الاغهای نسبتاً محترم.. مرا چه نسبت است با بکارت روح؟ مرا چه نسبت است با انسان با شعور.. مرا چه نسبت است با.. من باید اینجا از توئیتهای بریتنی اسپرز بگویم.. از... تا بشوم یک انسان خوب معمولی..
ای لعنتی.. ای هادی.. هووووه.. کلمات خوب خوب ردیف میکنی؟ پستهای خوب خوب مینویسی؛ کثافت! اگر عهد چند ساله، برای رها نکردن هیچیک از کارهایم نداشتم؛ اینجا را هم میبستم.. آنوقت دیگر شبههای نبود..
حالم بد است.. خیلی بد..
تو هم خیلی بدی... خییییلی بدددددد..
...
حامد خستهی از کشیک آمده در را باز کرد. چشمهای من.. چشمهای او..
هادی گریه میکنی؟!
آره لعنتی، گریه میکنم.. آاااه..
سکوت میکند.. پیراهنش را عوض میکند.. و من رواننویسم را میچرخانم.. درست مثل یک الاغ..
هادی شنیدهای که امام صادق برای فرزند خیلی دوستداشتنی مریضش دعا کرد و فرزند امام مرد؟! امام بیخدا نشدهااااا...
نمیدانم چرا این را میگوید! ولی همه احوال این روزهای مرا میفهمند، الی خودم..
میگویم حامد جان.. برو، خستهای، شب به خیر.. و حامد نمیداند که در این سحر، خدای من از همیشه بزرگتر، آغوشش وسیعتر و احوالاتمان عمیقتر است..
...
صبح شد تقریباً؛ دیشب را درک نکردم. سحر را هم.. سهم من از دیشب آااه بود.. دعایی کن که از امشب را هم دیگر درک نکنم.. حالم بد است.. خراب خراب خراب..
خدایا من با تو کارها دارم... من چراها دارم.. من به حتم میپرسم سؤالم را.. حتی از آن مأمور که او را با همهی سردیاش به من باراند..
...
گفتههایت که به ذهنم میآید، دیگر رمقی برای نوشتن نمیماند..
...
خدایا یک شب تمام، دل من با تو گفت؛ آغاز صبحش با تو.. حال نوبت تو است، خدا. آیهای در این کتاب هست، که وصف حال من خراب کند؟..
...
پینوشت: دستنویس نشد.. سطرها میل به قاطی شدن داشتند..
أرجعوا ألی أنفسکم..
نمیگذرد..
خوبها همه لبخند میزنند..
این نیمخط را خوب میفهمم..
هفت تکبیر زدم یکسره بر آنچه که هست
خورشید آرزوی منی، گرمتر بتاب..
حذف شد
















